35

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

آدم بزرگایی که من میشناسمشون میگن که به جای نادیده گرفتن احساسات و افکار و اتفاقات باید به رسمیت بشناسیمشون و در موردشون فکر کنیم.یه زمانی بود که من حس های بدمو انکار میکردم. تو اوج ناامیدی و دلشکستگی و ... به امید فکر میکردم و به خودم تلقین میکردم که اوضاع خوبه.اما چرا باید حال بدمو انکار میکردم؟چرا باید انکار میکردم مثلا گاهی حسادت میکنم گاهی بیحوصلم و...عصبانی نیستم همه چی آرومه و مشکلی نیست؟در حالیکه همه اینا جزو طبیعی ترین حالات انسانی ان و هر آدمی حق داره که تجربشون کنه و حالش بد باشه

این قسمتو برا این نوشتم که بگم حس هایی که دارم گاهی انقدر ... که نمیدونم باید در موردشون بنویسم یا نه...

دیروز داشتم از دانشگاه کوچولو بر میگشتم خونه و تو اون راه 8 ساعته به تصمیماتی که قبلا گرفتم فکر میکردم .3 سال از اون روزا گذشته که تصمیم گرفتم برم تو اون شهر و دانشگاه درس بخونم. همه امکاناتو و خوشیامو خانوادمو همه چی رو رها کنم و برم مستقل زندگی کنم... خندم میگیره که بگم .... که بگم چیا دیدم، که چقدر ویران شدم! و چقدر ... از دست آدم کوچولو ها (آدم کوچولو کسی است که آگاهانه بقیه را دچار درد و آسیب می کند و نتوانسته است با کمبود ها ی خویش کنار بیاید) و حیفم میاد اسم سیستم بزارم رو اون مجموعه که سیستم کلمه نظم رو تو خودش جا داده و اون جا خبری از نظم نیست.نه کلاس ها نه اساتید و نه خوابگاه ...

تحت تاثیر وقاحت و بی برنامگی بیش از حد دانشگاه و مریضی چند روزه بخاطر شرایط ، فکر میکردم دیگه دلم نمیخواد از خونه دور شم . دیگه نمیخوام خودمو با به خطر انداختن سلامت جسمی و فیزیکیم و البته روحی و روانی محک بزنم و اینجوری بزرگ شم و خانوادمو بخاطر خودم دچار رنج کنم.(هنوز صدای پر از استرس مادرم تو گوشمه که دیشب ساعت یک از خواب پریده بود و بهم زنگ زده بود تا بدونه کجام و کی میرسم؟واقعا من اگر دختر یا پسری داشتم اجازه میدادم این کارو با خودش و خودم بکنه؟)با این طرز فکر که بعضی از این آسیب ها دیگه قابل جبران نیستن.فرصت با خانواده بودن همیشه فراهم نیست و... دنیا ارزش این همه رنج ... و تحمل ... این همه ....رو نداره

دیروز تحت تاثیر همه اینا با خودم عهد بستم که دیگه دور نشم از خونه ...

اما... اما...این همه ماجرا نیست.

امروز که حالم کمی بهتر شده بود فکر کردم که کی بهتر از من میدونه اونجا منو چقدر بزرگ کرد؟؟ بهم یاد داد که صبورتر و آرام تر باشم... و حتی به بقیه دلگرمی بدم که این دانشگاه آخر دنیا نیست و نباید اجازه داد اینجا همه زندگیمونو تحت تاثیر قرار بده

و باز خودم بهتر میدونم که این برا ادمی مثل من ممکن نیست... که خونه امن رو به ناشناخته های هیجان انگیز و میل به استقلال و تمایل به تجربه هر چیز جدید حتی درد آلود و نامعلوم ترجیح بده... ( جالب اینکه من حتی وقتی خیلی احساساتی میشم(تقریبا تو همه زمینه ها) هم میدونم که ... این احساسات و طرز فکرا واقعی نیستن باید به خودم فرصت بیشتری بدم برای تصمیم گیری درست )

جدی گرفتن و فکر کردن به درد هایم آرزوست... باید به خودم فرصت بدم درد هامو بشکافم و حداقل اگه نتونستم درست تصمیم بگیرم و مردد بودم ، با فکر کردن به همه پیامدا آمادگی قبول و پذیرششون رو داشته باشم ...

+ مادرم طبق عادت تو خونمون برا چهار نفر غذا می پزه... برای پدرم ، خودش، برادرم و منی که خونه نیستم.

++ دیشب ساعت 3 شب که پدر نازنین رو ازخواب بیدار کرده بودم بیاد دنبالم ..اونموقع که دستمو ول نمیکرد چون میدونست چقدر حس عجیب و نا اشنا دارم و چقدر نیاز به حمایت ...

دیشب که هوا خنک بود و پوست همیشه تب دارمو تسکین میداد

و پخش...اون موسیقی های خارق العاده از باخ و شوپن و بتهوون و ...که پدرم نمیدونست از کجا تو فلشش پیدا شدن و اعتراف من ... فهمیدم که از من خوشبخت تر تو دنیا نیست .

واقعا نیست.

من خوشبختم.

پر از نور...

ما را در سایت پر از نور دنبال می‌کنید

برچسب: 352 area code,353 tv,350z,357 magnum,35 weeks pregnant,350z for sale,357 sig,35mm film,35mm to inches,35 and ticking, نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 8:54

صفحه بندی